X
تبلیغات
رایتل

      هرکس که با دیدگاههای ناصر پورپیرار درباره تاریخ ایران و یا مندرجات کتابهای وی تحت عنوان « تاملی در بنیان تاریخ ایران» برخورد می کند، ناخودآگاه با خود می پرسد که منظور ناصر پورپیرار از نوشتن این کتابها چیست و چگونه است که او منکر همه آنچه شده است که درباره تاریخ و گذشته این سرزمین و بویژه ایران باستان ثبت شده است؟ چرا او این همه به بنیادهای تاریخ ایران می تازد و هدف تفسیرهای بسیار سطحی و ناشیانه او چیست؟

اما هنگامیکه به نخستین صفحات کتابهای وی تحت عنوان « دوازده قرن سکوت؛ کتاب اول: برآمدن هخامنشیان؛ صفحات 9-39 )» دقت کنیم، تاحدودی مطلب روشن می گردد و می توانیم مفهوم پرسشهای بالا در درک کرده و چارچوب ذهنیت این شخص را در نگارش این کتابها بدانیم. چرا که با مطالعه همین صفحات آغازین می فهمیم که اساساً این شخص از « فلسفه تاریخ» درکی بسیار سطحی داشته و علی رغم پرسشی که خودش در آغاز این بخش می پرسد (تاریخ چیست؟) برداشت درستی از فلسفه تاریخ نداشته و از درک چگونگی پیدایش و پیشرفت تمدن و همچنین علل تلاشهای بشر امروزی برای آگاهی یافتن از چگونگی زندگی گذشتگان (بویژه در اعصار دور) عاجز است.

با این حال ازمیان این همه برداشتهای نادرستی که پورپیرار در این بخش از کتابهای خود آورده است، برخی از دیدگاههای وی خالی از حقیقت نیست و نشان می دهد این شخص به برخی از واقعیتهای علم تاریخ اعتراف دارد. اما عجیب است که هنگامیکه به مطالب بخشهای بعدی کتابهای وی یا دیدگاههای وی درباره پیشینه تاریخ ایران مراجعه می کنیم، پی می بریم این شخص حتی همین اندک واقعیات را نادیده گرفته دست به تناقض گویی آشکار می زند!

در اینجا اجازه دهید که این بخش از کتاب « برآمدن هخامنشیان» را تحت عنوان « تاریخ از زمین می روید و چون هر رستنی دیگر بومی اقلیم خویش است» بررسی کنیم. ناصر پورپیرار در ابتدا « وفور اسناد تاریخی » را بزرگترین مانع و مزاحم مورخ در درک ماهیت تاریخ می داند. او انبوهی از یافته های کشف شده باستانشناسی را مانند اجساد مردگان، مهرها، سکه ها، کتیبه ها و... مانعی بزرگ در درک و فهم مورخان از تاریخ دانسته و ادعا می کند « تطبیق کمرشکن حوادث تاریخی» با « الگوههای نایافته تاریخ» عمر هر مورخی را ضایع نموده و موجب گمراهی وی شده است!

« مدتها است که شیوه نادرست بررسی تاریخ، مورخ را به گردآوردن اجزای تاریخ واداشته و مجبور کرده است بجای تاریخ، باستانشناسی بیاموزد، خطهای پیچیده را بخواند، متخصص در انواع ادیان پیش از تاریخ و تاریخی شود، اساطیر، توتم ها، سنت ها، مراسم و باورها را تفسیر کند، تاریخ را با جهت خوابیدن هر مرده ای در هرگوشه عالم تطبیق دهد. تعداد کاسه های مرده و یا اسلحه ها و اسب های او را بشمرد، از پس کار شاق ] !![ زبان شناسی برآید، اسلاف و اخلاف هر حاکم تاریخی را به خاطر بسپرد، با تطبیق بینی ها، تاج ها، ریش ها، کلاه ها و گره های ابروها، سکه ها و مهرها را به اشخاص و به دوران های مختلف ربط دهد. از اصل و نسب یک تکه سفال باخبر شود... احزاب سیاسی را بشناسد، بتواند بر « ایسم» ها شرح بنویسد و هزار خرده ابزار تاریخی دیگر را بشمرد. در نتیجه خبرگانی پدید آمده اند که هرچند نمی توانند پاسخی برای سوال « تاریخ چیست» بیاورند، اما در گردش دادن سوال کننده در موزه تاریخ متخصص اند.» (صفحه 9- 10 همان)

ناصر پورپیرار با آوردن نقل قولهایی از افراد شهیری چون « آرنولد توین بی»، « ئی. اچ. کار» و « اوربان» قصد دارد دیدگاههای خود درباره این « اسناد تاریخی» را توجیه کرده و اینطور به خواننده القا نماید که این مشاهیر هم اسناد و مدارک تاریخی را بی ارزش و بی اعتبار می دانند. اما حقیقت چیز دیگری است. آرنولد توین بی مورخ سرشناس انگلیسی و نویسنده کتابهایی چون « فلسفه نوین تاریخ»، « مطالعات تاریخ»، « بررسی تاریخ جهان» و ... و همچنین ئی. اچ. کار و اوربان که عمده مطالعات خود را در دهه های پایانی سده نوزدهم و نیمه نخست سده بیستم میلادی (و در دوران وقوع کشمکش قدرتها در غرب و حوادثی چون شکل گیری امپراتوری آلمان، انقلاب بلشوویکی در روسیه و جنگهای جهانی اول و دوم) انجام دادند، هیچگاه اسناد و یافته های تاریخی و باستانشناسی را بی ارزش ندانستند. بلکه آنها در دیدگاههای خود تلاش داشتند دولتها را به تفکر درباره فلسفه و کلیات تاریخ و یافتن علل وقوع حوادث و پیش بینی تحولات آینده دعوت کنند و از قضاوت زودهنگام از مدارک باستانشناسی و بحث درباره برتری نژادی غرب بر دیگر ملل جهان بپرهیزند.

آری! این دیدگاه ناصر پورپیرار درست است که « توضیح اجزای تاریخ» توضیح تاریخ نیست. اما اینکه این اجزای تاریخ یا همان اسناد و یافته های باستانشناسی بی ارزش و بی اعتبار هستند، دیدگاهی کاملاً اشتباه است.

« این به اصطلاح « اسناد تاریخی» ... مطلقاً به معنای گشودن راز از تاریخ نیست، بل حداکثر به «مورخ» اجازه می دهد که یک رخداد تاریخی را با تمام جزئیات آن، بنا به دریافت خود، از اسنادی غالباً نادرست [!!] روایت کند. اما مجموعه این موفقیت ها هرگز به کشف پاسخی برای سوال « تاریخ چیست» منجر نخواهد شد، زیرا توضیح اجزای تاریخ توضیح تاریخی نیست. مثلاً نمی توان تاریخ جنگ جهانی دوم را از فحوای سخنرانی های هیتلر و یا چرچیل و یا هردو آنها تدوین کرد، هرچند این سخنرانی ها بخشی از اسناد جنگ باشد. زیرا روایت جنگ بنا بر تصور دو عامل جنگ، خود به خود موجب بی اعتباری آن است. این بی اعتباری اسناد تاریخی، چنان که معلوم شده است، تا زمان سلسله های کهن مصر، بین النهرین، چین، ایران، روم و عرب دور می زند. هم امروز نیز آنچه مسئولان همه حکومتها، از ژاپن تا کانادا، بر زبان و یا بر کاغذ می آورند، به همان اندازه بی اعتبار است که کتیبه داریوش در بیستون.» (صفحه 11 همان)

تفسیر اسناد و مدارک تاریخی به معنای تفسیر تاریخ نیست. ناصر پورپیرار این اشتباه فاحش را مرتکب شده است که فعالیتهای یک باستانشناس و پژوهشگر را برروی اسناد و مدارک تاریخی با حیطه مسئولیت یک مفسر علم تاریخ ادغام نموده است. باستانشناس سعی دارد پرده از راز نهفته در یک سند تاریخی بردارد، پژوهشگر تاریخ تلاش می کند این اسناد و مدارک یافت شده را تفسیر کرده و رویداد نهفته را بررسی کند. مثلاً باستانشناس با حفاری در دل زمین پرده از وجود شهری مانند « اور» و نقشه آن برمی دارد و در رمزگشایی خطوط میخی تلاش می کند. آنگاه پژوهشگر تاریخ است که با استناد به آن اسناد و تطبیق آن با مدارک دیگر تلاش می کند تاریخ آن شهر را بازسازی کرده سرگذشت آنرا به دیگران معرفی کند. هر قدر بررسی وتفسیر اسناد و مدارک تاریخی دقیق تر و بر پایه واقعیات آن تمدن باشد و همچنین اسناد دیگر هم در کنار آن کشف شود این تصویر بازسازی شده از تاریخ به آنچه که واقعاً روی داده است نزدیک تر خواهد بود. آنگاه این مفسر تاریخ است که با درنظر گرفتن واقعیات زندگی بشر و شرایط محیطی آن روزگار به علل وقوع حوادث آن روزگار پرداخته و زندگی بشر را در آن مقطع از تاریخ بررسی می کند. از همین روی « هرمز رسام (کاشف استوانه مشهور کوروش بزرگ)» و « ریچارد نیلسون فرای (ایرانشناس و استاد دانشگاه هاروارد)» باستانشناس و پژوهشگر تاریخ هستند و « آرنولد توین بی» و « ویل دورانت ( استاد فلسفه و نویسنده کتاب ارزشمند تاریخ تمدن)» مفسر تاریخ.

پژوهشگر تاریخ همیشه اسناد و مدارک تاریخی را به دیده تردید می نگرد و می داند که در بازنویسی مثلاً تاریخ جنگ جهانی دوم نباید تنها به سخنان هیتلر یا چرچیل و هردو اکتفا کند. چرا که آنها در سخنان خود همیشه جانبدارانه می گفتند و چه بسا اگر در جنگ شکست هم می خوردند، در سخنان خود آن شکست را به پیروزی تبدیل می کردند! با همین دید شکاکانه پژوهشگر می داند که به آنچه که در کتیبه داریوش نوشته شده است نباید به دیده اطمینان کامل نگریست. چرا که این کتیبه متن سخنان داریوش بزرگ است نه دیدگاههای مخالفان و حریفان او و بسیار یکجانبه نوشته شده است.

با اینحال همین اسناد و مدارک به اصطلاح بی ارزش هستند که رازهایی نهفته در خود دارند و اگر آنها نبودند چه بسا پلهایی که بشر را از زمانهای بسیار دور به دورانهای کنونی رسانده اند، ناشناخته می ماند. از همین روی کشف ظروف فلزی در تپه مارلیک گیلان، پرده از وجود یک قدرت سیاسی نیرومند در اواخر هزاره دوم پیش از میلاد در آن ناحیه برداشته است که تاکنون هیچ اطلاعی از آن وجود نداشت. کشف ظروف گوناگون در تپه های شهر جیرفت می تواند ما را به یافتن پل ارتباطی تمدنهای ایلام و سومر و هند و آسیای میانه یاری کند و همان کتیبه به اصطلاح بی ارزش بیستون می تواند تصویری از حوادث ایران را در پایان سده ششم پیش از میلاد ارائه می دهد.

از آنجا که بشر همیشه کنجکاو بوده که بداند آنهایی که اسناد پراکندشان برجای مانده است کی بودند، تلاش می کند درباره این یافته ها تحقیق کند. هرچه این یافته ها بیشتر باشد، تصویر تاریخ آن دوران واقعی تر خواهد بود. به همین دلیل است که چون ایلامیان باستان دیدگاههای خود را برروی خشت، دیوارهای معابد یا سینه کوهها ثبت می کردند و بسیاری از این نوشته ها از آسیب روزگار محفوظ مانده اطلاعات ما از آن تمدن کهن از دیگر تمدنهای ماقبل هخامنشیان در ایران بیشتر است.

بازسازی و تفسیر تاریخ به معنی تلاش برای چیدن مهره ها در پازل است تا تصویر شفاف زمینه بدست آید. اگر بسیاری از این مهره ها گم شده باشند، بازسازی شکل زمینه دشوار خواهد بود و مجبوریم به حدس و گمان متوسل شویم. از همین رو است که به رغم کشف آثار گوناگون در مناطقی چون تپه های سیلک کاشان، تپه حسنلو، زیویه و... هنوز تصویر واقعی مهاجرت و شکل گیری ملتهای آریایی در ایران را نداریم و مجبوریم به حدس و گمان متوسل شویم. اعتراف می کنیم در تاریکی آن دوران تنها چند نور سوسو کننده را می بینیم که هر چه این نورها بیشتر شوند، سیمای فضای آن تاریکی بیشتر قابل درک خواهد بود.

از اینرو به تلاشهای باستان شناسان و همچنین مورخان که صادقانه زندگی خود را صرف کشف حقایق و معماهای تاریخ نموده اند، ارج می نهیم و می دانیم که تا روشن شدن تاریکی تاریخ دور، راهی بس دشوار درپیش است.

ناصر پورپیرار که برای فعالیت باستان شناسان و محققین تاریخ ارزشی قائل نیست و آنها را غرق در گمراهی می داند، تلاشهای انجام گرفته برای کشف زوایای پنهان زندگی بشر درگذشته را چنین بیان می کند:

« اینک « تاریخ» در گردابی که به مورخین، باستان شناسان، زبان شناسان و مفسران هنر، با بساط رنگین شان برانگیخته اند، به اعماق ترس آور ناشناختگی می غلطد. آنها، بی اینکه فرصت هیچ آرامشی به ناظرین بدهند، خستگی ناپذیر به اختراع و خلق زبانها، اقوام، ملتها، تمدنها، ابرمردها، ابرزنها و نیز شمارش کشتیها، ارابه ها، اسب ها، تیراندازان، پیاده ها و نیزه داران، با ارقامی رویا برانگیز مشغولند که حاصل آن، افسانه های بی شمار تاریخی است که تمام ملل روی زمین را یکسان در بنای تاریخ سهیم می کند، زیرا هیچ ملتی بدون مورخ و بدون مفسر اجزای تاریخ نمانده است. کافی است در حواشی قطب شمال نعل اسبی بیابند، آنگاه سراسر آن اقلیم را چراگاه اسب و تمام ساکنین قطب شمال را پرورش دهندگان بی نظیر اسب، در جهان باستان معرفی می کنند.» (صفحه 14 همان)

ملاحظه کنید این شخص چگونه مورخان و باستان شناسان را متهم به تصویرسازی و جعل حوادث تاریخی کرده و حاصل تلاشهای آنها را مثلاً در شمارش ارابه ها و اسبها و گفتن مکرر تعداد آنها برای مردم می داند!

پورپیرار جست و جوی «چیستی تاریخ» و یافتن اشیای تاریخی را گمراه کننده می داند و تلاش پژوهشگران را به سخره می گیرد که از پی کشف تاریخ، خود را اسیر مثلاً یک مومیایی چندهزار ساله نموده اند (صفحه 14 همان). او این پرسش را مطرح نموده است که « آیا تاریخ در « اجزای تاریخ» پنهان است؟» و می پرسد که آیا تاریخ بیان مکرر حوادثی چون ورود هلاکو به بغداد، آتش زدن تخت جمشید، حمله خشایارشا به آتن و... بوده و اینها تعریفی برای تاریخ می سازند؟ و سرانجام پس از بیان اینکه وجود افراد مشهور چون قهرمانان، جنگاوران و... بدون وجود یک « فضای تاریخی» بی معنی است، به این حقیقت رسیده اعتراف می کند:

« هرچند تمامی این اجزا و اسناد به کار مورخ هم می آید، چرا که برای کشف ارزش و یا بی ارزشی هرکتیبه ای باید ابتدا آنرا خواند، اما آنها به خودی خود تاریخ نیستند و جوابی برای سوال سمج « تاریخ چیست» همراه ندارند.» (صفحه 16 همان)

گرچه او به این نکته اعتراف می کند که اجزا و اسناد تاریخی به کار مورخ می آید، اما بازهم او تلاش و حیطه مسئولیت یک باستان شناس و همچنین یک مورخ را درک ننموده است. جالب اینجاست که ناصر پورپیرار علی رغم اینکه می گوید اسناد و اشیاء تاریخی به خودی خود تاریخ نیستند، در سراسر کتابها و دیدگاههای خود نشان داده است که به این واقعیت هیچ اعتقادی ندارد. زیرا او با استناد به اشیاء و اسناد اندک تاریخی ( یا بهتر بگوییم اجزای تاریخ) حوادث ایران باستان را بطور ناشیانه و نابخردانه تفسیر نموده و در حقیقت قصد دارد از همان اشیاء و اسناد، تاریخ ایران را بازسازی کند.

اوبطور شتابزده و فقط از مندرجات چند آیه معدود در کتاب عهد عتیق نتیجه می گیرد که هخامنشیان از نژاد اسلاو بوده و از آنسوی دریای سیاه و با تحریک یهودیان به بین النهرین آمدند. او از آیات کتاب استر (که در حدود سه برگ درباره رویدادی در زمان خشایارشا نوشته شده است) تاریخ هزار و دویست ساله پس از عهد داریوش بزرگ تا آمدن اسلام به ایران را تفسیر کرده و نتیجه گرفته است که سربازان هخامنشی بفرمان یهودیان چنان جنایت فجیعی را انجام دادند که به مدت دوازده سده، فلات ایران فاقد هیچگونه اجتماع انسانی در حد حتی یک روستا بود. او از تفسیر ناشیانه و اشتباه متن استوانه کوروش بزرگ و بحث درباره واژه « پالاهی» در آن می خواهد نتیجه بگیرد که یهودیان این شاه را اجیر کردند که از آن سوی دریای سیاه به بابل یورش آورده و نبوکدنذر( و نه نبونائید) را اسیر کند. پورپیرار از نوشته های یونانی بر روی سکه های عهد پارتی نتیجه گرفته است که اشکانیان نه ایرانی بلکه یونانی بودند و در سال 146 پ.م از آتن فرار کرده و به فلات ایران آمدند!! آیا دیدگاههای او درحقیقت تناقض گویی آشکار و تفسیر ناشیانه اجزای تاریخ نیست؟

ناصر پورپیرار در ادامه به انتقاد از مرزبندی گذشته بشر پیش از تاریخ و بشر پس از تاریخ می پردازد و می گوید:

« مثلاً کسی گفته است از ظهور انسان تا اختراع خط را « پیش از تاریخ» بخوانیم. این تعریفی بسیار لاابالی و بی محتوا است.» (صفحه 16 همان)

اما او بیان نمی کند که این تعریف، یک مفهوم قراردادی است. چرا که اختراع خط بزرگترین تحول تاریخ بشر بوده و انسان در پی آن توانست اندیشه های خود را ثبت کرده و به دیگران انتقال دهد. از همین اختراع خط بود که تمدن و مظاهر آن برروی زمین آشکار شد و بشر توانست یادگارها و دانش خود را ثبت کند. منظور از دوران «پیش از تاریخ» تحقیر بشر آن دوران نیست، بلکه اشاره به زمانی است که هیچ ثبتی برای انتقال اندیشه های بشر وجود نداشت. این دیدگاه ناصر پورپیرار اشتباه است که می گوید:

« عادلانه نیست که جهل کنونی ما سعی دیرین او ]یعنی بشر پیش از تاریخ[  را برای حضور او در تاریخ منتفی بداند.» (صفحه 17 همان)

آری! بشر امروز هنوز در نادانی است و نمی داند که انسان پیش از تاریخ چه تلاشها و رنجهایی را در نبرد با خشم طبیعت داشته است که سرانجام توانست سخن بگوید و از اجزای طبیعت برای غلبه بر خود طبیعت استفاده کند. اما همین بشر امروز، ناخودآگاه دستاوردهای آن انسانهای اولیه را درک می کند و بسیاری از مظاهر تمدن خود را مدیون همان انسانهای پیش از تاریخ می داند. بشر امروز برگزاری بسیاری از جشن ها و مراسم خود را به یاد رنج ها و سختی های همان انسان پیش از تاریخ برپا می کند.

پورپیرار در ادامه، راه حل توضیح تاریخ را خروج از خود تاریخ می داند و معتقد است که برای شناخت شرایط زندگی در تجمع های اولیه باید آنرا بازسازی و تجربه نمود:

« مثلاً با پوسته ای کردن یک سنگ آتش زنه، به همان روش دیرین، از آن ابزار می سازند تا معلوم شود این کار چگونه و با چند ضربه صنعتگر کهن میسر بوده است. راه حل شناخت چیستی تاریخ نیز ورود از « مدخل» آن است. باید بجای نخستین گروه انسانی، در شرایط مختلف جغرافیایی، به تاریخ وارد شویم و بطور طبیعی معلوم کنیم که در هر موقعیت اقلیمی، کدام روش مدیریت، بهره برداری از زمین و ادامه حیات و رشد را میسر کرده است.»

شناخت این تنها مدیریت ممکن، شناخت پایه ها و بنیان تاریخ آن قوم و آن شرایط است...» (صفحه 17 همان)

شبیه سازی زندگی بشر در اعصار کهن تنها تصویر کلیات تاریخ را بدست می دهد و نمی توان از آن تصویر جزئیات تاریخ را بدست آورد. مثلاً برای پژوهش درباره اینکه چگونه بشر توانست سخن بگوید، زندگی انسانها را در جنگل و اعماق طبیعت بررسی می کنند، آنگاه  درک می کنند که ذهن انسان اولیه ناخودآگاه او را تحریک می کرد که برای عکس العمل فیزیکی دربرابر محرکهای گوناگون، صداهایی را که می شنوید تقلید کند. همان انسان اولیه صدای پدیده های گوناگون را تقلید می نمود و از این روی در زبانهای گوناگون امروزی، ریشه بسیاری از واژه ها همان تقلیدهای بشر است. به همین دلیل اگر دقت کنیم واژه هایی چون « خش خش»، « nock»، « سوت»، « تق تق» و... از اصوات طبیعی برخاسته است و اگر باز بیشتر دقت کنیم واژه هایی چون « سگ»، « گاو»، «کلاغ»، « cow»، «crow» و صدها واژه دیگر درحقیقت تحول یافته اصوات همان حیوان مربوطه است.

پورپیرار از این نکته غافل است که شبیه سازی زندگی بشر اولیه تاریخ را بازسازی نمی کند. بلکه سیر زندگی بشر را به صورت کلی بررسی می کند. تاریخ مجموعه ای از رویدادهای بشری است که تحت تاثیر عوامل گوناگون بوجود می آید و محققانی چون ویل دورانت تلاش نموده اند درسهایی از آنرا برای بشر امروز معرفی کنند.

هرگونه برداشت از این نوشتار تنها با ذکر نام نویسنده (فرناباز کارن) و نیز نشانی وبلاگ در جستجوی سده های فراموش شده بایسته بوده و کپی برداری و پراکندن آن بدون یاد نام نویسنده و تارنمای در جستجوی سده های فراموش شده شایسته اخلاق و بزرگواری نویسندگی نیست.

 

 خوانندگان گرامی! متن کامل این نوشتار را می توانید به صورت یک مقاله PDF شده به روش زیر دریافت نموده و مطالعه فرمایید:

1-      بر «لینک» زیر کلیک راست نموده و open in New Window را برگزینید.

2-      در صفحه اینترنتی باز شده صبر نمایید تا جعبه ابزار Click here to start download ظاهر شود.

3-      این گزینه را برای دانلود یا دیدن متن مقاله PDF شده برگزینید.

 

لینک برای دریافت مقاله